تبليغاتX
طلوع
می خواستم از دور کسی مرا ببیند
تا برای دیگران بگوید
 تا کدر شدن اینه
 من لبخند داشتم
زن سکت زن صبور
 با سکوت ابریشمی
از طلوع صبح از فنجان قهوه
 برمیخاست
 آماده بودم
 در صبح
برای ریختن باران
در لیوان گریه کنم
 از شما هراس ندارم
 که به من تو بگویید
فقط صورتم را به دیگران بگویید
 که لبخند داشت
لبم سفیدی بود
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:53 توسط س.ف| |
زنی در آستانه ی در نشست
اینه کدورت داشت
 به صورتم نگاه کرد
می خواست خودش را
 در اینه ببیند
 مرا باور کرد
مرا صدا کرد 
 
نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:53 توسط س.ف| |
دست تو
 چه قدر تاخیر دارد
وقتی که چای گرم می شود
 و تو
 چای سرد را تعارف می کنی
دو سه ماه دیگر این اطلسی
 که تو کاشته ای
 گل می دهد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:33 توسط س.ف| |

زمانی
 با تکه ای نان سیر می شدم
و با لبخندی
 به خانه می رفتم
اتوبوس های انبوه از مسافر را
دوست داشتم
 انتظار نداشتم
 کسی به من در آفتاب
 صندلی تعارف کند
در انتظار گل سرخی بودم
  

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:33 توسط س.ف| |